زیر پوست بازار خان ملایر چه خبر است؟

در مقابل ورودی بازار می ایستم؛ بازاری که همواره رایحه ای آشنا از دوران کودکی را در فضا می پراکند. چشمانم را می بندم و خود را در هیئت کودکی مجسم می کنم که دست پدر و مادرش را در دست دارد و با کنجکاوی، حجره های بازار را یکی پس از دیگری می پیماید. نگاه کودکانه ام همچون لنزی از پایین به بالا، همه چیز را با دقت رصد می کند. باریکه ای از نور از دریچه های گنبدی سقف به درون بازار نفوذ کرده و ذرات معلق در آن در حال رقصی آرام اند. این دریچه ها در امتداد بازار کشیده شده و همانند بادگیرهایی سنتی، فضای داخلی را مطبوع و خنک ساخته اند. نگاهم را از نور به زمین می دوزم و تصمیم می گیرم بی پروا، سفری را به ژرفای خاطرات کودکی و گذشته آغاز نمایم.

بازار آکنده از صداهای گوناگون هست؛ گفتگوها، چانه زنی ها و هیاهوی زندگی. فردی بر سر قیمت کالایی مذاکره می کند، دیگری با همسرش درباره خریدهای انجام شده سخن می گوید، کودکی با اصرار از مادرش خوراکی محبوبش را طلب می کند، پیرمردی با عصا در یک دست و ساکی قدیمی در دست دیگر، آرام آرام مسیر بازار را طی می نماید. فروشنده ای با شور و حرارت رهگذران را به مغازه اش دعوت می کند و در گوشه ای، چند تن از کسبه قدیمی گرد هم آمده و مشغول گفتگو هستند.
با گام هایی آهسته حرکت می کنم تا بتوانم با دقت بیشتری به اطراف بنگرم. دستم را بر دیوار می کشم؛ دیواری از آجرهای منظم و کهن که همچون نگهبانان زمان، استوار ایستاده اند. با خود می اندیشم که اگر این دیوارها زبان سخن گفتن داشتند، چه حکایت هایی را از روزگاران گذشته برایم بازگو می کردند؛ داستان هایی که شاید در چندین جلد کتاب نمی گنجیدند. اگر از من پرسیده شود که بازار چه رنگی دارد، بی درنگ خواهم گفت: رنگارنگ. شاید همین تنوع رنگهاست که با ورود به بازار، حال انسان را دگرگون می سازد. البته، بازار رایحه ای خاص نیز دارد؛ بوی عطاری ها که در راسته ای مرکزی جای گرفته و بوی وسایل نو که برای خانه های نوعروسان تهیه شده اند. این هزار رنگ و هزار بو نماد شادی، جریان زندگی و طراوت هستند.

شاید شایسته تر باشد که به سراغ آن دسته از کسبه ای بروم که همچون دیوارهای کهن بازار، سالیان دراز را در این فضا سپری کرده اند و به اصطلاح، خاک بازار را خورده و موی خود را در آن سپید نموده اند. در حالی که مسیر گفتگو با اهالی بازار را در پیش می گیرم، ذهنم به مرور تاریخ و معماری این مجموعه ارزشمند مشغول می شود. بازار خان ملایر با ساختاری منسجم و سنتی، شامل راسته های متعدد، تیمچه ها، سراها و حجره هایی است که هر بخش آن به عرضه گروه خاصی از کالاها اختصاص یافت.
در نقاط تلاقی راسته ها، چهار سوی کوچک و بزرگ با پوشش های گنبدی بلند و طاق ها و تویزه های سنتی جلوه ای شاخص از معماری ایرانی را به نمایش می گذارند. بهره گیری از مصالح بومی نظیر آجر، چوب و گچ در کنار طراحی هوشمندانه برای تامین نور طبیعی و تهویه مطبوع، زیبایی و اصالت خاصی را به این بازار بخشیده است.

خانه هایی که به پاساژ بدل گشتند
در مقابل تنها قصابی قدیمی بازار که سالهاست در قلب این مجموعه جای دارد، می ایستم و با لبخند، به آقای هاشم تاجیک، قصاب باسابقه بازار سلام می کنم. او با گشاده رویی پاسخ سلامم را می دهد. از خاطرات گذشته می پرسم و او با لبخندی آمیخته به حسرت چنین می گوید: «حدود چهل و پنج سال است که در بازار ملک مشغول به قصابی هستم. این مغازه از پدرم به من رسیده و در واقع، شغل خانوادگی ماست. بازار خان در گذشته حال و هوای دیگری داشت؛ پرجنب و جوش تر، پررونق تر و مملو از مشتریان. در آن زمان، محوطه بازار فاقد سقف بود و مغازه ها پشت سرهم قرار داشتند. در پشت بازار نیز خانه هایی وجود داشتند که بعدها به پاساژ تبدیل شدند. آن روزها بازار واقعا بازار بود؛ پر از کاسبان قدیمی که اکنون بسیاری از آنان یا دار فانی را وداع گفته اند یا فرزندانشان راه ایشان را ادامه نداده اند.»

نگاهش را به گوشه ای از بازار می دوزد و با لحنی آمیخته به گلایه ادامه می دهد: «شیرین ترین خاطراتم از بازار، مربوط به همان روزهایی است که بازار پررونق و پرجنب و جوش بود؛ روزهایی که حجره ها مملو از مشتریان و کاسبان خوش اخلاق و سالخورده بودند. همه، شخصیت هایی محترم و دوست داشتنی بوده و فضای بازار گرمایی صمیمانه و انسانی داشت. امروز، بازار تنها نامی از گذشته را یدک می کشد و دیگر از آن رونق و حال و هوای دیرین خبری نیست.
در گذشته، بازار خان مرکز اصلی خرید شهر محسوب میشد، اما اکنون در هر خیابان و محله، بازارچه ای کوچک شکل گرفته که موجب پراکندگی مشتریان شده است. امروز شاید نود درصد مغازه های بازار ملک به طلافروشی اختصاص یافته و ده درصد باقیمانده شامل صنوفی چون لوازم آرایشی، شیرینی فروشی، پارچه فروشی، فروش پتو، نخ، چای و برنج است. مغازه های قدیمی، همچون بازار یهودی ها دیگر وجود ندارند.» گفتگو با این قصاب خوش رو و مهربان که برخلاف تصور رایج از قصاب ها، رفتاری دلنشین و صمیمی داشت، انگیزه ام را برای گفتگو با دیگر کسبه دوچندان کرد.

پس از خداحافظی، مسیرم را ادامه دادم و نگاهم را به سقف بازار دوختم؛ گنبدهای کوچکی که از درون به طاق هایی سنتی شباهت داشتند و در مرکز هر یک دریچه ای کوچک تعبیه شده بود. از جنس آجرها میتوان دریافت که این دریچه ها در گذشته بزرگتر بوده و به تازگی کوچکتر و پوشیده تر شده اند. از سقف ها دستمال ها و روسری های رنگارنگ و گلونی هایی آویزان است که نماد قومیت و هویت لرهای این دیار به شمار می آیند.
برخی از آنها چنان بلندند که بر سر رهگذران سایه می افکنند. بازار هرگز از مشتریان خالی نبوده، اما رکود اقتصادی را میتوان از چهره کسبه ای که پشت دخل نشسته اند و با نگاهی خیره عبور عابران را دنبال می کنند یا ساعتها با همکاران خود به گفتگو مشغولند، به وضوح احساس کرد. برخی نیز در دنیای مجازی غرق شده اند و نگاهشان را از جهان پیرامون برگرفته اند.

دیگر خبری از صدای کودکان نیست
در یکی از راسته های بازار، نگاهم به سیسمونی فروشی بزرگی جلب می شود؛ به نظر می رسد از جمله فروشگاه های شاخص در این حوزه باشد. وارد مغازه می شوم و پس از احوالپرسی، با مدیر جوان آن به گفتگو می نشینم. از او که بیست سال است در بازار فعالیت دارد، درباره وضعیت کنونی بازار می پرسم. با نگاهی واقع گرایانه و لحنی صریح چنین پاسخ می دهد: «در طول این سالها، بازار از نظر ظاهری چندین بار دستخوش تغییر شد، اما از نظر تعداد مشتریان، شرایط به مراتب ضعیف تر شده است. دلیل اصلی آن، دشواری های اقتصادی مردم و افزایش تورم هست. هزینه های زندگی بالا رفته و قدرت خرید کاهش یافت، در نتیجه، بازار نیز کم رمق تر شده است.
البته، کسب و کارهای اینترنتی بی تاثیر نبوده اند. هرچند فضای مجازی می تواند فرصتی برای توسعه باشد، اما در ایران آینده روشنی برای آن نمی بینم؛ متاسفانه، میزان تقلب بالا رفته و اعتماد عمومی کاهش یافته است.» او در ادامه، مشکلات بازار را چنین بر می شمارد: «مدیریت مناسبی وجود ندارد. تا سال گذشته امنیت بازار مطلوب بود، اما در یکی دو سال اخیر به شدت افت کرده است. پیش تر، بازار ساعت 9 شب بسته و ساعت 6 صبح باز میشد، اما اکنون امنیت آن چنان قابل اتکا نیست. از نظر امکانات نیز کمبود سرویس های بهداشتی برای مراجعه کنندگان به یکی از ضعف های جدی بازار بدل شد. به طور خلاصه، میتوان گفت شور و نشاط از بازار رخت بربسته است. زمانی صدای کودکان و هیاهوی کاسبان، فضای بازار را پر میکرد، اما امروز دیگر اثری از آن حال و هوای پرانرژی و زنده نیست.»

وقتی قیمت هر نان، پنج شاهی بود
مشکلات مطرح شده ذهنم را سخت درگیر می کند و مرا بر آن می دارد تا در پی یافتن مدیر بازار خان برآیم و گفتگویی با او داشته باشم. پس از خداحافظی، مسیر اصلی بازار را در پیش می گیرم تا نشانی از او بیابم. به چهارراه مرکزی بازار می رسم؛ جایی که بزرگترین گنبد با ارتفاعی چشمگیر بر فراز آن قرار دارد. این گنبد افزون بر دریچه ای در مرکز، از چهار سوی خود نیز پنجره هایی داشته که نور را به درون بازار هدایت می کنند. در مسیر سمت چپ، تابلوی «بازار مهر علی خان» در گوشه ای از دیوار خودنمایی می کند. در همان حوالی، پیرمردی گیوه فروش توجه ام را جلب می نماید؛ حاج قربان رنجبر، یکی از کهنه کارترین کسبه بازار که بنا به گفته خودش، از سن دوازده یا سیزده سالگی در این مکان مشغول به کار بوده است. این روزها مشتری چندانی ندارد و بیشتر برای گذران وقت و سرگرمی به مغازه اش می آید.
با مهربانی دعوتم می کند تا بر روی صندلی کوچکی در کنارش بنشینم. با چشمانی که غبار سالخوردگی بر آن نشسته، نگاهم می کند و لبخندی می زند. می گوید: «اگر قصد داری از من عکس بگیری، باید قول بدهی آن را برایم بیاوری.» با اطمینان خاطر، قول می دهم که چنین خواهم کرد. با لهجه شیرین ملایری سخن از گذشته آغاز می کند. آنقدر دلنشین و صمیمی است که آدمی از گفتگو با او سیر نمی شود. با لبخندی خاطره انگیز می گوید: «وقتی کودک بودم، برای اوستای خود نان را به قیمت پنج شاهی می خریدم.» سپس، از نبود مدیریت صحیح در بازار گلایه می کند و می افزاید که دیگر دلسوزی و نظارت موثری وجود ندارد.
از دوستان و همکاران قدیمی اش یاد می کند؛ کسانی که دیگر در بازار حضور ندارند و جای آنان را چهره های تازه وارد گرفته اند. حالتی از دلتنگی بر چهره اش نقش می بندد و ادامه می دهد: «در گذشته، انسانیت و وجدان میان مردم بسیار پررنگ بود، اما امروز این ارزش ها رنگ باخته اند.» با وجود میل باطنی، از این پیرمرد دوست داشتنی خداحافظی می کنم و به سوی راسته فرش فروشان می روم. در آنجا با محمد رسول ذوالقدر که از ده سالگی تاکنون—در سن شصت و یک سالگی—در حرفه فروش فرش فعالیت دارد، به گفتگو می نشینم.

او از مشکلات بازار فرش چنین می گوید: «روزی تمام این راسته به فرش دستبافت اختصاص داشت. اما متاسفانه به دلیل توقف صادرات، بازار فرش دستبافت به شدت افت کرده و جای خود را به فرش ماشینی، گلیم، گلیم فرش و محصولات پلی استر داده است. متاسفانه بازار این محصولات نیز چندان مطلوب نیست. در گذشته، مشتریانی حتی از آمریکا، انگلستان و آلمان برای خرید می آمدند و ما فرصت نمی کردیم کالا تهیه کنیم. اما امروز نه تاجری می آید و نه بازار صادراتی داریم. مصرف داخلی نیز به دلیل کاهش قدرت خرید مردم رونق چندانی ندارد. از نظر تولید نیز پیش تر حدود 170 دار قالی فعال داشتیم که فرش های ابریشم، گل ابریشم، کرک، مرینوس و...تولید می کردند، اما اکنون حتی یک دار قالی هم باقی نمانده است.»

مدیری که انصراف داده است
تعداد پرسش هایی که ذهنم را درگیر کرده، آنقدر زیاد شده که تنها گفتگو با یک مدیر مسئول می تواند پاسخگوی آنها باشد. پس از صحبت با چند تن از کسبه و پرس و جو در میان اهالی بازار، سرانجام رئیس هیئت امنای بازار را یافتم؛ فردی که خود نیز عطار است و این حرفه را از پدرش به ارث برد. برای یافتن عطاری که مدیریت بازار سنتی ملایر را برعهده دارد، مسیر بازار را ادامه دادم تا سرانجام با دیدن تابلوی «عطاری حسینی» خوشحال از رسیدن به مقصود، به سوی آن حرکت کردم. پرسش هایی که ذهنم را به شدت مشغول کرده بود، با صبر و حوصله از حسینی، صاحب عطاری و رئیس هیئت امنا مطرح کردم. این عطار جوان با آرامش و دقت آغاز به توضیح نمود:
«هیئت امنای بازار حدود چهار تا پنج سال پیش تاسیس شده و اکنون با چالش های متعددی مواجه است که مهمترین آن، مسئله مالکیت وقفی هست. متاسفانه، اداره اوقاف همکاری لازم را با مالکان بازار ندارد و همین امر، روند مرمت و بهسازی را با مانع روبرو کرده است.» وی دومین مشکل را بالا رفتن سن صاحبان مغازه ها دانست و افزود: «بسیاری از مالکان دیگر در بازار فعالیتی ندارند و مغازه های خود را اجاره داده اند. در نتیجه، هنگام نیاز به اقدامات جمعی مانند بازسازی، مستاجران خود را ملزم به همکاری نمی دانند و این موضوع، هماهنگی را دشوار کرده است.»

در حوزه ایمنی نیز مشکلاتی جدی وجود دارد. حسینی یادآور شد: «بارها به مراجع ذی صلاح اعلام کرده ایم که در صورت وقوع آتش سوزی، خودروهای امدادی به موقع به بازار نمی رسند و تجهیزات اطفای حریق ناکافی است. پیش تر، نیروی انتظامی پست شبانه در بازار داشت، اما به دلیل کمبود نیرو، این پست ها حذف شده اند. برخی درهای بازار همچنان فرسوده اند و تعدادی از املاک تخریب شده در اطراف بازار، به مسیر ورود سارقان بدل شده اند. این وضعیت، خطر سرقت و حتی آتش سوزی عمدی را افزایش داده است.» او همچنین افزود: «بازار ملایر به عنوان یک اثر ثبت شده در فهرست میراث فرهنگی، تحت نظارت این اداره قرار دارد. اگرچه این نظارت برای حفظ اصالت بنا ضروری هست، اما محدودیت های اعمال شده مانع اجرای بسیاری از طرح های بهسازی توسط کسبه شده است.»
حسینی با تاکید بر نقش حیاتی بازار در اقتصاد شهری گفت: «بازار همواره قلب اقتصادی هر شهر بوده و تضعیف آن مستقیما به اقتصاد شهر آسیب می زند. شهرهایی مانند شیراز، اصفهان و تبریز دارای بازارهایی پویا و فعالند، اما بازار زیبای ملایر به دلیل مشکلات مالکیت، نبود همکاری جمعی و محدودیت های میراث فرهنگی از برنامه های مرمتی و توسعه ای محروم مانده است.»

رئیس هیئت امنای بازار، در ادامه گفتگو به ظرفیت های گردشگری بازار اشاره کرد و افزود: «بازارهای موفق کشور در حوزه گردشگری سرمایه گذاری های موثری را انجام داده اند. در ملایر نیز اقدامات قابل توجهی برای برند سازی انگور و منبت کاری صورت گرفته که عمدتا توسط شهرداری انجام شده است. انتظار می رود چنین توجهی نسبت به بازار سنتی اعمال شود.» وی یکی از دلایل کاهش حضور جوانان در بازار را نبود زیرساخت های مناسب به ویژه پارکینگ عنوان کرد و گفت: «امروزه مردم ترجیح می دهند از مکان هایی خرید کنند که دسترسی آسان و جای پارک مناسب دارند. این مسئله همراه با کمبود تنوع مشاغل، موجب کاهش رونق بازار شده است.»
حسینی در ادامه توضیح داد: «در گذشته، برای صدور مجوز هر شغل، حریم مشخصی رعایت میشد تا تراکم مشاغل متعادل باقی بماند. اما اکنون این محدودیت ها برداشته شده و همین امر موجب گشته تا برخی مشاغل پرسود مانند طلافروشی، به صورت بی رویه گسترش یابند و در مقابل، مشاغل دیگر کاهش پیدا کنند. در نتیجه، مردم برای تهیه همه مایحتاج خود کمتر به بازار مراجعه می نمایند.» او در پایان، با اشاره به سابقه خانوادگی اش در بازار چنین گفت: «بازار برای ما نه تنها یک فضای تجاری، بلکه میراثی فرهنگی و قلب تپنده اقتصاد شهر است. از کودکی در این محیط رشد کرده ام و به خوبی می دانم که در گذشته بازارها با دقت و کارشناسی در کنار مسجد جامع، حمام و سایر نیازهای شهری ساخته می شدند. با وجود تغییر سبک زندگی، بازار همچنان مهمترین بخش اقتصادی شهر هست و باید حفظ و تقویت شود.»

این عطار جوان در پایان گفتگو با تاسف اعلام کرد که به دلیل نبود همکاری های لازم، از سمت خود در هیئت امنا انصراف داده است. با شنیدن این سخنان ذهنم به شدت درگیر شد. مسیر خروج بازار را در پیش گرفتم و با هر قدم حرف هایی که از بازاریان شنیده بودم و تصاویری که دیده بودم را مرور می کردم. مشکلات از زبان افراد مختلف بارها تکرار شده بودند و همگی بر نیاز مبرم بازار به مدیریتی منسجم و رسیدگی همه جانبه تاکید داشتند. همان طور که قصاب بازار گفته بود و دیگر کسبه نیز تایید کرده بودند: «یکی از مشکلات اساسی بازار، نبود مدیریت و تبلیغات است. در گذشته، نظم و نظارت بیشتری وجود داشت؛ هر روز صبح، هنگام گشودن مغازه ها، ماموران و سربازانی در بازار حضور داشتند. اما اکنون تقریبا هیچ نظارتی وجود ندارد.»
تمام این چالش ها مربوط به بازاری است که از مهمترین و کهن ترین بازارهای ایران به شمار می رود؛ بازاری که قدمت آن به دوران صفویه و حتی پیش از آن باز می گردد. این بازار در مسیر جاده های مهم تجاری و کاروان روهای غرب ایران قرار داشته و در گذشته، مرکز تبادل محصولات کشاورزی، صنایع دستی، منسوجات و حتی کالاهای وارداتی بوده است.

در دوره قاجار، به همت یکی از بزرگان شهر به نام «شیخ الملوک»، راسته اصلی و کاروانسرای «شیخ الملوک» بنا شد که شالوده بازار امروزی را شکل داد. از همین رو، این مجموعه با نام «بازار خان» یا «بازار ملک» شناخته می شود. این اثر ارزشمند در سال 1355 با شماره 1286/3 در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده و همچنان به عنوان جاذبه ای تاریخی، فرهنگی و گردشگری، پذیرای بازدیدکنندگان و خریداران است. با وجود تمام دشواری ها، نیروی ایمان و امید همچنان در میان کسبه، به ویژه کسبه قدیمی قابل مشاهده هست. آنان از انسانیت، مردانگی و اخلاق سخن می گویند؛ همان روحی که بازار را زنده نگه داشته است. هرچند شرایط سخت شده، اما قلب بازار هنوز می تپد و امید به روزهای بهتر را در دلها روشن نگه داشته است.
