سفر با قطاری رویایی به مقصد بهشت | سفرنامه سریلانکا ( قسمت هفتم )

عجب روزی بود امروز ...

صبح که در حال خوردن صبحانه در هاستلی که شب قبلش با توفیق اجباری نصیبمان شد بودیم، هیچ تصوری از روز طولانی و پر فراز و نشیب و زیبا و زشت امروز نداشتیم. دلمان برای پنیر تنگ شده اما نه آنقدر که بخواهم برگردیم، نه به این زودی چون هنوز نادیده های سرزمین چای زیاد است. خلاصه صبحانه ی 26 دلاری که با هزینه ی یک شب اقامت بود را می خوریم، چای ولرم و یک کره مسافرتی کوچک و یک چهارم کف دست هم مربای انبه و یه دایره به قطر سه بندانگشت نیمرو با یک عدد موز استوایی .عالیست مگر نه؟! وقتی می رسیم به ایستگاه قطار نانو اویا (Nanu Oya) (همان قطار مشهور رویایی نوارا الیا به الا (Nuwara eliya to Ella)) می فهمیم که قطار 9:30 را از دست داده ایم. بماند چطور اما به جای انتظار سه ساعته در ایستگاه برای قطار ساعت 12:30 حالا سوار اتوبوس والاکِوِله شدیم و یک ساعت و خرده ای از جاده ی کوهستانی در ارتفاعی که آنقدر هست که دستهایمان ورم کنه از بین مزارع چای و بارون و مه به ایستگاه شهر می رسیم. می پرسیم چطور می شود به آبشار کِلِیرز (clairs) بریم و جواب مون را در اتوبوس دیگری می گیریم. جاده از مو باریکتر و از پیچ های روده های آدم پر پیچ و تاب تر!
سریلانکا

اینجاست رسیدیم!

باران می آید. از دیدن دشت ها و کاشت های وسیع چای که ابشار چند طبقه کلیرز را در آغوش گرفته ذوق زده شده ایم. پشت سرمان صدای جرقه و بعد افتادن یک درخت بزرگ صدمتر جلوتر را می شنویم! از جاده پایین تر رفته بودیم تا نزدیک تر به آبشار عکس بگیریم، وسط بوته های چای. سرمست از زیبایی مناظر میاییم لب جاده تا برگردیم به ایستگاه قطار اما انگار چیزی شده، جاده بند آمده. پای هانیه می سوزد. کفشش را که درمی آرم چندشم می شود، چند زالو می بینم که در آرامش مشغول خون خواری هستند! به زحمت زالوها را جدا می کنم، خون بند نمی آید، لامصب ها چقدر عمیق می زنند . هنوز باران می بارد و سرنشین ماشین ها در صف ترافیک کنار جاده عملیات نجات پای هانیه را نگاه می کنند که چطور الکل و پاکسازی و چسب زخم زده می شود.
سریلانکا

زشت و زیبای امروز سفرمان ...

جلو می رویم، باور نمی کنیم چه می بینیم. درخت بزرگی افتاده وسط جاده و کلی آدم و چتر در حال دویدن هستند. یک نفر از سمت مخالف لبخندزنان می پرسد کجا می روید؟ جواب می دهیم، می گوید نمی توانید تا یک ساعت دیگر بروید جاده بسته است، درخت افتاده و یک نفر مُرده! یه زن که با بچه اش سوار توک توک بوده و درخت افتاده روی این بخت برگشته ها! حتی فیلمی که از صحنه تصادف گرفته بود با هیجان نشانمان می دهد. آخرین قطار یک ساعت بعد حرکت می کند، جاده از دو طرف بسته شده و نمی دانیم چطور باید به ایستگاه قطار برسیم. با همان کوله ها راه می افتیم تا درخت تنومند بر خاک نشسته و جمعیت دور جنازه را رد کنیم. به سختی با کوله های بیست کیلویی از بین جمعیت که حالا صدها نفر شده اند و از زیر درخت و تنه هایش که قاتل جان یک مادر شدند می گذریم. خون میبینم و کیفش را.. حالم خراب است، داغونم، باورمان نمی شود. ما پایین جاده افتادن درخت را دیدیم و فکر کردیم کسی قطعش کرده و درخت روی سیم برق افتاده. اما نمی دانستیم که باران باعث جرقه سیم های برق و انداختن درخت و کشته شدن یک انسان شده.
سریلانکا

پایان روزی پر از غم و شادی در سریلانکا

پیاده تا یک جایی می رویم خوشبختانه اتوبوسی قبل از محل حادثه در حال دور زدن است و خیال بازگشت دارد. به ایستگاه قطار نزدیک والاکِوِله می رسیم. فکر می کردیم قطار به الا ساعت 1:30 می آید اما بلیط فروش می گوید 2، حالا ساعت 12:30ست. دو دو تا چهارتایمان را می کنیم و دوباره سوار اتوبوسی و اتوبوس بعدی و از نانو اُیا قطار ساعت 3:30 را سوار می شویم. مسیر قطار از بهشت می گذرد! باران می بارد و مه بهشت را رویایی تر می کند.  زودتر از 4ساعت به اِلا رسیده ایم و ایستگاه قطارش عجیب یاد فیلم ها را تازه می کند. یک ساعتی از روشنایی مانده، قصد به دیدن لیتل آدامز پیک (little adam's peak) می کنیم (ورژن قلابیِ قله آدم, Adam، که در نو وارا الیا قرار دارهپد و برای بوداییان مقدس است و بخت باز می کند! به گفته خودشان ادامز پیک جای پای حضرت آدم است زمانیکه به آسمان ها رفته است) از شب گذشته، در تاریکی محض و زمانیکه هیچ بنی بشری روی قله و اطرافش نیست بعد از نیم ساعت کوهنوردی روز پر از زیبایی، لذت، خستگی و غم و شادی مان را با هیجان ملاقات آدمک های بودا در ظلمات نوک قله به پایان می رسانیم. ادامه دارد ...
سریلانکا

سریلانکا

برچسب ها

درباره نویسنده

بلاگ های مرتبط

لحظه به لحظه همراه با جهانگرد ایرانی | سفرنامه سریلانکا ( قسمت اول )

امین کریمی ، شنبه 4 شهریور 1396

بنابراین اگر دلت سفر می خواد و تجربه کردن ناشناخته ها رو، اون هم بدون گرفتن مرخصی و یا هزینه کردن، بدون چمدون با همگردی سفر کن، با " امین کریمی " مسافری که ...

نظرت چیه
0 دیدگاه و 0 رای ثبت شده است .
مرتب سازی :