خونه هایی تنها در دل جاده های اسکاندیناوی

احساس تنهایی به سراغ همه ما اومده. برای بعضی ها روزهایی که تنها گوشه ای از اتاقشون نشستن و به خاطرات خوش گذشته فکر می کنن و برای بعضی ها وقتی که در جمع هستن و شاید هیچ چیز اونجوری که باید باشه نیست یا هست اما نه در کنار کسی که باید باشه. روزهایی هم هستن که همه چیز سر جاشه اما باز هم دلتون گرفته و انگار می خواد پر بکشه و به جایی بره که خودتون هم نمی دونین کجاست. شاهد تنهایی های تک تک اعضای خونواده فقط یه چیزه. خونه!! خونه ای که سال های سال، تنهایی های نسل ها رو می بینه و صدایی ازش درنمیاد. خونه ای که دیوارهاش از تنهایی ها و غصه های ساکنینش ترک بر می داره و کاری جز پناه دادن نمی تونه انجام بده. حالا می خوام به این فکر کنین که وقتی خود خونه تنها بشه چه اتفاقی میفته؟ وقتی که ساکنینش که عمری همدمش بودن، به هر دلیلی اونجا رو ترک می کنن و اون رو پشت سر در جاده، تنها میذارن تا کم کم فرسوده بشه و از یاد بره. این تنهایی بزرگ، قابل توصیف نیست. هنرمند با ذوقی، با دوربینش، بعضی از خونه های متروکه جاده ای منطقه اسکاندیناوی رو به تصویر کشیده. ما ازتون می خوایم که عکس هارو ببینین و فکر کنین که هرکدومشون چه سرگذشتی داشتن.

شاید اینجا زنی زندگی می کرده و هر صبح با این امید چشم باز می کرده که همسرش از همین جاده با قطار خوش خبری از جنگ برگرده و زندگیش دوباره شیرین بشه.

خوب گوش کنین. شاید بتونین هنوز صدای خنده دو بچه کوچولویی رو که کنار ساحل بازی می کنن رو بشنوین و همینطور صدای مادرشون رو که با نگرانی صداشون می زنه و میگه ناهار حاضره.

زمستون های سرد، دستای یخ زده و پینه بسته پدری زحمت کش و در آخر، مهاجرت به امید زندگی بهتر و درآمد بیشتر و ترک منزل. شاید داستان این خونه همین باشه.

حتی پرنده های جنگل هم از رفتن ساکنین این خونه ناراحتن و دیگه نمی خونن. ببینین که چطور گل ها سر خم کردن و به فکر فرو رفتن از این همه تنهایی.

با دیدن این خونه، همچین کلماتی به ذهن من می رسه: گذشته، شادی، جشن، زمان، حادثه، صبر، تسلیم، جاده. شما درموردش چی فکر می کنین؟

چه اتفاق ناگهانی یا حتی دردناکی می تونه باعث بشه که یه خونواده، اینجوری خونه و حتی ماشینش رو رها کنه، محل زندگیش رو ترک کنه و دل به جاده بسپره؟ یعنی دلیلش چیزی بدتر و ویرانگرتر از جنگ بوده؟

شاید این خونه، سعی داره داستان یه خونواده روستایی رو بگه که با چمن زنی و کاشت محصولات کشاورزی زندگی می کردن. اما روزی بخاطر ازدواج فرزندشون اینجا رو ترک کردن و به شهر رفتن تا شاهد خوشبختیش باشن. همه رفتن ها که نباید غمگین باشه.

 شما هم مثل من از دیدن این خونه حس خوبی بهتون دست میده و فکر می کنین که ساکنینش اونو رها نکردن؟ من فکر می کنم که افراد خونواده مثل یه دوست قدیمی، هر از چندگاهی جاده خاطرات کودکیشون رو طی میکنن، به این خونه سر می زنن و چند شب رو باهاش سپری می کنن وگرنه پنجره هاش انقدر شاد لبخند نمی زدن.

چقدر این صندلی شبیه صندلی پدربزرگ های مهربونیه که عاشق قصه گفتن برای نوه هاشون هستن. اونا رو روی پاهاشون می نشونن و هیچ وقت از بازی باهاشون خسته نمیشن. شاید وارث این خونه، به احترام قصه های قشنگ پدربزرگش، اینجا رو دست نخورده نگه داشته تا همیشه خاطره اونو در ذهنش داشته باشه.

اگه من صاحب این خونه بودم، هیچوقت نسیم دلنواز گندم زار و بوی علف رو که از پنجره کوچیک خونه داخل میشد رو از دست نمی دادم و ساعت ها توی جاده قدم می زدم. اما هیچکس نمی دونه که صاحب خونه، چرا اینجا رو ترک کرده. شاید اون هم به اجبار این کار رو کرده باشه.

شما هم میتوانید نویسنده مجله همگردی باشید

همرسانی کنید:

پست های مرتبط

تعداد نظرات کاربران
1
مرتب سازی بر اساس:
گروهها
پربازدیدترین های ماه